![]() |
![]() |
|
| مجموعه اشعار |
|
عشقبازی به همین آسانی است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط الهه |
|
|
Whoever had found his way to the tavern’s block
Whoever had found his way to the tavern’s block به کوی میکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیث حافـظ و ساغر که میزند پنـهان چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر نـمونـهای ز خـم طاق بارگه دانست ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیث حافـظ و ساغر که میزند پنـهان چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر نـمونـهای ز خـم طاق بارگه دانست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:44 توسط الهه |
|
|
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت... خداوندا: نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است. دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:40 توسط الهه |
|
خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:15 توسط الهه |
|
|
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ... با همین سنگ زدن ... ماه به هم می ریزد ! کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ... ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟؟؟؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط الهه |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:49 توسط الهه |
|
|
دلم برای زمین های باور تنگ است...چه آسمان سیاهی...چه روزهای دلتنگی...
دلم برای مزرعه تنگ است پدر به وطنمان برگردیم غرور کاذب شهر ...غریو آهن و الکل...شکوه زیباییم را مچاله خواهد کرد...پدر به وطنمان برگردیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:42 توسط الهه |
|
|
هرجا که نظر کردم تو در نظرم بودی
هرجا که سفر کردم تو بال و پرم بودی در شامگه غربت با یاد تو می خفتم در صبحدم عشرت چشمان ترم بودی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:25 توسط الهه |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:24 توسط الهه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:34 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیام مدیر اشعار خودم خدا مرگ خیانت عشق داستان پیامها وداع نفرین مرثیه موعود |
|
RSS
|