![]() |
![]() |
|
| مجموعه اشعار |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:5 توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:59 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:56 توسط الهه |
|
|
آن روز که چون چلچله تیز پر عمر از بام نیاز من براشفته پریدی فریاد من آن نیم نگه بود و تو مغرور فریاد مرا هیچ ندیدی و نشنیدی آن روز که میخواستمت بیشتر از جان بس نغمه ی جانسوز برای تو سرودم تو مست می ناز و فسون بودی و من باز افسون چشمان دل انگیز تو بودم نفرین به نیاز من و ناز تو که ده سال عمرم به تمنای تو بیهوده هدر رفت آن شور و جنونی که تو می خواستی از من ای دوست دگر از آشفته بدر رفت امروز برو ناز برای دگران کن ما رخت به تنهایی جاوید کشیدیم امروز که زنجیری زندان زمانم آن شور و جوانی به دلم زنده به گور است میخواهمت و هیچ نمیگویم از این راز این خواستنم در پش دیوار غرور است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:34 توسط الهه |
|
|
دردواره ها دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم.جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم...نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی است. دردهای من نهفتنی است. دردهای من گرچه مثال دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ و بوی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسمه هایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه ی ساده ی یرودنم درد میکند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام ... زخم خورده ام. دردهای پوستس کجا و ...درد دوستی کجا؟ این الجاجت عجیب پا فشاری شگفت دردهاست. دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است سرنوشت خون درد را با گلم نوشته است پس چگونه سرنوشت خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است. پس من چگونه رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر را دست درد میزند ورق شعر تازه مرا درد گفته است. درد هم شنفته است پس در این میانه از چه حرف میزنم؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:33 توسط الهه |
|
|
ای دل از من رمیده ز یادم نمی روی ای رفته از برابر چشم به کوی غیر وی پا ز من کشیده ز یادم نمی روی اشکم به دیده و دیده ز یادم نمیروی ای ساده دل کبوتر از باز بی خبر وز دست من پریده ز یادم نمیروی آن چشم را بروی چه کس باز میکنی؟ ای آهوی رمیده ز یادم نمی روی در سایه ی کدام نهالی روم به خواب؟ دانم که امشب به سحرگه نمی رسد ای نخل بر رسیده ز یادم نمی روی ای جلوه ی سپیده ز یادم نمی روی تا خواند این غزل ز من آن سرو ناز گفت: ای بید خمیده ز یادم نمی روی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:32 توسط الهه |
|
|
ز من به ناز گذشتی نه خنده ای نه سلامی سفر گزیدی و رفتی نه نامه ای نه پیامی شتابناک و هراسان پرنده وار پریدی نه گریه ای نه وداعی نه بوسه ای نه کلامی غریب و خسته تو را با نگاه بدرقه کردم چو عاشقان پریشان نارسیده به کامی ز یاد من گذرد رفتن تو در دل صحرا چه رفتنی چه شکوهی چه غمزه ای چه خرامی هزار دل بربایی اگر لبی بگشایی تو مهر در دل ابری تو ماه بر لب بامی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:30 توسط الهه |
|
|
شب همه شب به دل مرا حسرت گفتگوی تو خواب نمی برد مرا دیده به جستجوی تو تو به قضای روزگار رفتی و قلب بیقرار خواهش گریه میکند بر سر خاک کوی تو دوری تو توان و تاب از من ناتوان گرفت مانده خیال خام من در خم تار موی تو هر نفس از فراق تو زنده و مرده میشوم زندگی دوباره ام جرعه ای از سبوی تو دارو ندار من توئی یوسف حسن هم توئی باد صبا اگر دهد مزده مرا به سوی تو گوشه ی انزوا مرا بی تو عذاب می دهد مونس لحظه های من خاطه ی نکوی تو همچو پرنده ای مدام شاخه به شاخه می پرم پر زدنم بهانه ای تا که رسم به کوی تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:29 توسط الهه |
|
|
تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ار آوردن برق امید در نگاه من برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو زندانی کشیدن ورنج بردنبه پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است از شادی توست که من در دلم میخندم از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام میدرخش از خوشبختی توست که هوای هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس مسکنم مستوانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را در زیر این کلمات ساده و جملات ضعیف پنهان کرده ام دریاب دریاب من تو را دوست دارم همه ی زندگیم و همه ی روزها و شبهای زندگیم هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت میدهند. شلهد بوده اند و شاهد هستند آزادی تو مذهب من است خوشبختی تو عشق من است وآینده ی تو تنها آرزوی من... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:27 توسط الهه |
|
|
در شب کوچک من افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ی ویرانی است وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم ماه سرخ است و مشوش و بر این بام که در او هر لحظه بیم فرو ریختن است ابرها همچو انبوه عزاداران لحظه ی باریدن را منتظرند لحظه ای و پس از آن هیچ... پشت این پنجره شب دارد می لرزدو زمین باز میماند ازچرخش پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من و توست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطه ای سوزان در دستان عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:24 توسط الهه |
|
|
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی ازرفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی می رسد روزی که در صحرای خشک بی کسی بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من آن زمان احساس امروز مرا باور کنی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:23 توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:19 توسط الهه |
|
|
محترم بودن نتیجه یک عمر لیاقت اندوختن است(مادام دامبر) وقتی همدردی پیدا شد درد سبکتر میشود کسی که حق با اوست از هیچ قضاوتی نمیترسد(اقبال لاهوری) غیبت نمایینده ی ناتوانی است(امام علی) غنی ترین شماقانع ترین شماست(امام علی) آنکه توانا تر است آسانتر میبخشد(امام علی) مرگ آرزوها را درو میکند(امام علی) نیکی با پدرو مادر بزرگترین فریضه است(امام علی) طمع ریشه ی همه ی بدیهاست(حضرت عیسی) خشم و غضب را به درگاه مردم با اراده راهی نیست(سقراط) از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار(گاندی) با نیکوکاری از کارهای نا پسند جلو گیری کن(امام حسن) آدم پر حرف تخم میپاشد و ادم خاموشش درو میکند(اقلیدوس) مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی(کریسوفر مارلو) برای جلب علاقه باید اظهار علاقمندی کرد(دیل کارنگی) جوانمرد آن است که خلق را چون خویشتن بخواهد بلکه بیشتر(شیخ شبلی) مومن تملق نمیگوید و حسد نمیبرد مگر در طلب علم(امام جعفر صادق) موسیقیی بیان خوشش آهنگ زندگی ایت(موتزارت) کسی که وجدانش پاک باشد زود خوابش میبرد(امریکایی) انسان یک دشمن دارد و آن حسادت است(کمال الملک غفاری) اگر به خطا رفتی از برگشتن واهمه نداشته باش(کنفوسیون) تنهایی در بهشت هم ارزش ندارد(برناردو سن پیر) به زبانت اجازه مده قبل از اندیشه ات براه بیافتد(شیلتون) هرر که با دانا مشورت کند از رسوایی در امان است(مستوفی) خنده شما نمودار شخصیت شماست (گوته) هر وقت خودت را شناختی جامعه را نیز خواهی شناخت(ژنرال دو گل) همیشه حق را بدون بیم بیان کن و شیطان ررا خجل ساز(کریستوفر مارلو) بحرانهایی بزرگ مردان بزرگ بوجود میاورد(کندی) یک وجدان خوب ببه هزار شمشیر میارزد(ناپلئون)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:20 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:55 توسط الهه |
|
|
میان رفتن و ماندن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:38 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیام مدیر اشعار خودم خدا مرگ خیانت عشق داستان پیامها وداع نفرین مرثیه موعود |
|
RSS
|