تبليغاتX
* * پنجره
مجموعه اشعار
دیار غریبی است

هیاهوی ابرها با وزش باد عجین شده

اما همچنان روزمزگی غالب شده و روزان چون گذشته سپری میشوند.

کسی ناله ی باد رو درک نمیکنه

کسی نمیخواد باور کنه که قلب زمین داره میمیره

اونوقت همه زنده اند و کسی دیگر حتی به نگاه خسته ی عروسک همسایه منتظر نیست.

عجب دارد این اوقات!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:44  توسط الهه | 

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:24  توسط الهه | 

 

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
 هر چه برگم بود و بارم بود
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
 هر چه یاد و یادگارم بود
 ریخته ست
 چون درختی در زمستانم
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
 در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز اینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یاد و بودم برگ
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
 همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر
 سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
 همچنان بگذار
تا درود دردنک اندهان ماند سرود من


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:18  توسط الهه | 
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی‎اثر می‎خندم چه بی‎ثمر می‎گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن دیرآشنا را می‎شناسم
من آن شیر ندار را می‎شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می‎شناسم
چه بی‎اثر می‎خندم چه بی‎ثمر می‎گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
خوش آنروزی که این دنیا سرایت
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کار عاشق کی برآید
چه بی‎اثر می‎خندم چه بی‎ثمر می‎گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:37  توسط الهه | 

 

 

 

 

چه رعب انگیز!

در آن تاریکی وحشت زا

میان قومی از تبار نفرت و کینه

رهایم کردی و چه شوق آمیز نشستی به تماشایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:55  توسط الهه | 
صدای ناله ی باد در گوش ویرانی شب پیچیده. هیچ میشنوی؟ سوسوی غریب و دلتنگ ستاره ی تنهایی که اون گوشه نشسته رو میبینی؟

هاله ی غریب و خسته ی مه رو بر سرای چهرا ام میبینی؟

فغان و درد....دریغ و افسوس.....

اینجا سرای دلتنگی است

موسیقی غم طنین انداز است

دیگر نوای شادی هرگز بنا به نواختن ندارد

بگذاریم بگذرد

بگذاریم تا به مرگ نا خوسته ی باورها تن دهیم

ارده ها در پس دیوار مهیب تری رنگ باخته اند

بگذاریم بگذرند

بگذاریم فنا شوند

اینجا صدای خسته ی نوازش گریه میکند.

و من در کنج تنهایی غریبم ناظر این گذشتنم...بگذار بگذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:46  توسط الهه | 
همچون درختی پیر اندر اقصای زمستانم     دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:37  توسط الهه | 
و قلب باغچه زیر آوار خاک ورم کرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط الهه |