تبليغاتX
* * پنجره
مجموعه اشعار
 من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه ؟
ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است
 در این کشاکش رنگین کسی چه می داند
 که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است؟
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
 نمی شناسد!
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
 صدای همهمه می اید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
 و رودهای جهان رمز پک محو شدن را
به من می آموزند
فقط به من !





+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:28  توسط الهه | 
چندين و چند سال پيش يه روزي مثل امروز ، دم دماي ظهر بود كه يه دختر كوچولوي ناز نازي و ماماني به دنيا اومد و اسمش رو گذاشتند الهه.

اين اسم گذاشتن من هم حكايتي داره جالب كه بماند!

مهم امروزه كه يه فصل تازه از زندگيم شروع شده ....

باز هم يه شروع ديگه! 

 

عمر ما دُر گران است تو ارزان مفروش

ورنه جبران نكني تا به ابد خسران را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:58  توسط الهه | 

 

اگـر كسي مـــرا خواست بگوييد رفته بـاران ها را تمـاشا كنـد

و اگـر اصـرار كـرد بگـوييد بـراي ديدن طــوفان ها رفته است

و اگر باز هم سماجت كرد بگوييد رفته تا ديگر برنگردد

 

منتظر هستي چه اتفاقي بيفتد تا بيايي؟

اينكه دلم برايت تنگ شده كافي نيست؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:55  توسط الهه | 
 
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
         هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:50  توسط الهه | 
 

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟

گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري

من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....

توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري

قلب ميزارم كه جا بدي

اشك ميدم كه همراهيت كنه

و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:44  توسط الهه | 
حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

و باز همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عظیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی

"ناگهان چقدر زود دیر میشود"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط الهه | 
 

واین منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

ویاس ساده وغمناک آسمان

ونا توانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت

امروز ! روز اول دیماه است

من راز فصلها را میدانم

وحرف لحظه ها رامیفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

وخاک،خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت وساعت چهار بارنواخت.....

در کوچه باد میآید

در کوچه باد مبآید

ومن به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

واین زمان خسته مسلول

ومن به جفت گیری گلها میاندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

واجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

واین غروب بارور شده از دانش سکوت.

درکوچه باد میآید

کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند

ونردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

ای یار،ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی درانتظار روز میهمانی خورشیدند.

در کوچه باد میآید

این ابتدای ویرانیست!

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی درآسمان،دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟؟

ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم

وآنگاه خورشید برتباهی اجساد ماقضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است وانگار هیچگاه گرم نخواهم شد.......

پ.ن:زمستان هم آمد......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:59  توسط الهه | 
 

درشب کوچک من،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست

 

گوش کن وزش ظلمت رامیشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم.

 

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

وزمین باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من وتوست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:56  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط الهه | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:20  توسط الهه | 
میبینی چه دنیاییه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 18:18  توسط الهه |