تبليغاتX
* * پنجره
مجموعه اشعار
   Monarch butterfly

مرگ شمع را با اشک پروانه رقم زدند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط الهه | 
  http://www.rideau-info.com/canal/images/places/img-moonlight.html

این روزا دلم خیلی گرفته.گاهی حس میکنم نفس کشیدن هم نیاز به التماس داره

گاهی دیگه نفسم نمیاد

خسته ام

ادمکانی که این حوالی به بوی بودن دچارند از التهاب لحظه ها هیچ نمی فهمند.

باید به اجبار بود

همین و بس..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:42  توسط الهه | 
نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرد، بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوجی،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط الهه | 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

ازين شهر پراز سبز و هجوم نيش زهرآگين اكسيژن

 

هوايش بس به دمهاي فسون آلوده گرديده

 

و آب پاك كوههايش پراز زالو وخاك وشن

 

درختانش به دل داغ تبر دارند

 

وزاغان وكلاغانش زعشق ما خبر دارند

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

دگر عهدي نمي بندم

 

ودرهركس نمي خندم

 

دگر از عشق نمي گويم

 

نه ازعطر خوش شبنم

 

واز گلهاي ياس و سوسن ومريم

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

كه ميخك ها و نرگس ها و شب بويش

 

دمادم برمزار و گور ميرويند

 

وگازرهاي شهرش

 

لبان تشنه ي گلهاي باغش را

 

به زهر و خون مي شويند

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

كه جغدانش نواي بلبلان دارند

 

و آهوبچگان ناز ورعنايش

 

ميان اخران جا و مكان دارند

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

كه دستان شما زنجير بخود بسته

 

وزير پاهاتان ساليان سال

 

تا قد

 

علف رسته

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

به هيچستان و پوچستان خوب شهر تنهايي

 

دگرعاشق نخواهم شد

 

دراين شهر پراز طعن و پراز كينه

 

لبم آه است وگريم خون

 

 به عشق خفته درسينه

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

ازين شهری

 

كه چشم نازنين عشاق اين شهرش

 

به سحرآب ودعا شسته

 

  كليد رمز گل واژه های

 

 عشق و دوستي را نيز

 

صبا

 

درشب

 

 به خفاشان و روبه صفتان گفته

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

به هيچستان تنهايي

 

درآن شهرم

 

كمينه مردمانش بس هنر دارند

 

زبحر صدق و عشق وراستي

 

 صد در و  گهر دارند

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

نشسته دركنار بوته هاي خار

 

ومی نوشم زنيش مار

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

به هيچستان تنهايي

 

درانجا باغهايش خشك

 

 زمينش صاف و يكرنگ است

 

و قلب وروح ادمهاش

 

به ظاهر

 

 زاهن  و سنگ است

 

من ازشهرشما بيرون خواهم رفت

 

كه روزش باطلوع يك لبخند زرين است

 

غروبش چشمهاي ابي اسمانش

 

 خونين است

 

دگر عاشق نخواهم شد

 

كه ديدارش ميسر نيست

 

هميشه روي من زرداست

 

دلم پرآه و پردرداست

 

كلامم صادق و آب است

 

وچشمانم به مهتاب است

 

هميشه باد پيمايم

 

ميان گلخن است جايم

 

دگر عاشق نخواهم شد

 

گل صدبرگ نمي بويم

 

به سرو و ياسمن ازعشق نميگويم

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

به هيچستان تنهايي

 

ونام او ميان هاله اي مبهم

 

درون قاب زيبايي

 

نوشته با خطوط پيچ در پيچ 

 

افسونهاي اساطيري

 

هجاي نام من با او

 

پيوسته

 

برزبان مردمان خوب ان جاري

 

ميان اوج تنهايي

 

سوار بر پشت پلكهايم

 

به سوي ابر مي تازم

 

دمادم درحضور وهم انگيز وصل

 

نرد عشق مي بازم

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

به هيچستان تنهايي

 

كه تنها بانوي شهرم

 

به سرتاج طلا دارم

 

مرا بالي چوسيمرغ است

 

ميان قاف جا دارم

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

دراين شهرم

 

هميشه پاك و معصومم

 

اگرچه صد گنه دارم

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

رها، آزاد

 

بسان قاصدك بي كوله و باري ميان باد

 

سبك،  تنها و رقصان،  شاد

 

من ازشهر شما بيرون خواهم رفت

 

مرا هرگز نيارييد ياد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:23  توسط الهه | 

اي تك سوار جاده عشق !!!

اي سبز ترين موعود !!!

راهي نمانده تا سرودن آخرين ترانه ی انتظار

فاصله اي نيست از كلبه سرد انتظار

تا قصر زيبا ي وصال

اي كبريايي ترين سجاده ی نياز

نماز نيمه  شب هاي نيايش را

به عشق تمناي تو به قامت مي ايستيم

هر صبح كتاب خواب را

به عشق روي تو مي بنديم

و پنجره  چشمانمان را

رو به باغ ياد تو مي گشاييم

و فصل روز رمان زندگي را

با اللهم ارني الطلعة الرشيدة آغاز مي كنيم

و به شوق رويشي دوباره

زير لواي سبز تو

بذر اميد بر زمين زندگيمان مي افشانيم

چرا كه آمدنت را باور داريم

و به تقدس همين باور است كه

هر جمعه دروازه هاي نگاه هامان را

به چراغ هاي انتظار آذين مي كنيم

گره دل ها را بر غرفه هاي جملات ندبه مي بنديم

و از فضاي نمناك چشم ها پلي مي زنيم

تا سايه بان مژه ها

و بر قلب كتاب دعا شبنم اشك مي كاريم

به يمن رسيدن سبز ترين جمعه ی تاريخ

كه تو از راه مي رسي

و به تاسي از فتح مكه، در فتح الفتوحي ديگر

دروازه هاي عشق را فتح مي كني

 

مولا جان !!!

 

تو را به حرمت مسافران جاده ی انتظار

تو را به حرمت عاشقان منتظر و منتظران عاشق

تو را به حرمت بال و پر خاكي كبوتران آن مزار بي نشان

و به حرمت ناله هاي فاغث يا غياث المستغيثين

از پشت پرده ی غيبت در آي

و به كنعان ديده ها قدم بگذار

و خلعت سبز طلعتي جاويد را

به افق قلب هاي منتظران شیعه بپوشان

 

مولا جان !!!

 

مگر نمی دانی ؟!؟

مگر نمی بینی ؟!؟

می دانم که می بینی

می دانم که می دانی

روزگار نامراديهاست و زمانه، تكرار قصه ی سرنوشت فرزندان آدم

هر روز هابيلي در آتش كينه ی قابيلی مي سوزد

و هنوز صداي محمد صلی الله علیه و آله

از وراي قرن ها گذر زمان من كنت مولاه فهذا علي  مولاه را  فرياد مي زند

واني تارك فيكم الثقلين را قرائت مي كند

و كبودي ياسها در خم كوچه هاي غربت تكرار مي شود

و هر گوشه از جهان سقيفه اي

وسقيفه نشينان بسيار

عليِّ از دست بالا رفته در غديرِ ولايت

خانه نشيني را به ارث مي برد

و كبوتران چاهي از لابه لاي صفحات ورق خورده ی تاريخ

هنوز آماده ی شنيدن ناله هاي غريبانه اند

كل يوم عاشوراست

و در پي شكستن ديوارهاي صوتي تكرار

دريده شدن حلقوم هاي شش ماهه

و آسمان هر روز پذيراي مشتي خون

پابرهنگان تاريخ

در جستجوي رد پايي از قافله ی ناقه هاي عريان زينب اند

و جام ها مست از شراب خون انسان ها

آيا هنگام آن نرسيده است

كه بر واژه ظلم و ظالم خط بطلان بكشي

آيا نرسيده، زماني كه، حجاب غيبت از چهره بركني

و ذوالفقار عدالت را از قفس نيام رها كني

بیا

بيا اي موعود همه ی اعصار و قرون

بيا و فهذا علي مولاه را تفسير كن

براي آنان كه غدير را در بخ بخ يا علي خلاصه كرده اند

برای آنانکه جغد وار

ناله ی رهایی از قیومیت ولایت را سر می دهند

بيا تا كربلا در مظلوميت خود به دور غريبي حسين چرخ نزند

و قافله ی زينب بي قافله سالار سفر نكند

بيا و با و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا ستمديدگان جهان را بر اريكه ی قدرت بنشان

بيا كه سرير عدالت در انتظار قدومت بي تاب و بي قرار است

 

 

اینم از متنای منتخب برای شما، کولاک

 

 

مولا جانم!!!

هميشه منتظرت هستم

هميشه منتظرت هستم، بي آنكه در ركود نشستن باشم

هميشه منتظرت هستم، چونانكه من هميشه در راهم

هميشه در حركت هستم، هميشه در مقابل تو

مث ماه، مث ستاره، خورشيد

هميشه هستي و مي درخشي از بدر و مي رسي از كعبه

و كوچه همان تهران است، كه بار اول مي آيي

و ذوالفقار را باز مي كني و ظلم را مي بندي

هميشه منتظرت هستم، اي عدل وعده داده شده

اين كوچه، اين خيابان، اين تاريخ، خطي از انتظار تو را دارد

و خسته است، خسته

تو ناظري، تو حاضری، تو مي داني

ظهور كن، ظهور كن كه منتظرت هستم

ظهور كن كه منتظرت هستم

 

 

 

مولا جانم !!!

 

مي داني !؟

می دانی !؟

تمام حروف من از توست

نقطه اش

خم ميمش

گودي كمرش

استقامتش هنگام سقوط

غرورش وقتي كه به آخر مي رسد

مي داني !؟

تمام نگاه من از توست

در پي توست

لابلاي اين مردم

بين خيابان هاي خسته ی شهر

پشت مربع بسته ي پنجره ها

دنبال تو مي گردم

می دانی !؟

هر غروب، چشمهایم تو را گریه می کنند و نیامدنت را بهانه می گیرند

مي داني !؟

تمام شعر من از توست، درباره ي توست، براي توست

 

من خود نیز فدای تو

 

مي داني!؟

مي داني!؟

مي داني!؟

 

می دانم که می دانی !!!

می دانم که می دانی !!!

 

 

 

  

 

 

 

 

* * *

 

مولا جانم !!!

 

طنين صداها هر لحـــــــظه، تو را به ياد من می آورد

مولايم امشب، نبودنت برايم الهـــــــام شيرينی دارد

سوگنـــد!!! شکفتن گل بی خزان درد نيست

شهد است که بر گلستان شيعه نواخته شده است

مولا جانــــــــم!!!

دلم هر کجــــــــــــــــــــــــــــــا که رود

هر جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا که اسير باشد

پايان و آغاز دلبستگيش

انتظــــــــــــــار توست

هر جور شود

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:28  توسط الهه | 

 

چه درد آلود و وحشتناک !

 

نمی گردد زبانم تا بگویم ما جرا چون بود .

 

چه بود ؟ این تیر بی رحم از کجا آمد ؟

 

           که غمگین باغ بی آواز ما را باز

 

                      درین محرومی و عریانی پاییز ،

 

                                   بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

 

                                                   از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز ؟

 

چه وحشتناک !

 

           نمی آید مرا باور .

 

و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

 

           بدم می آید از این زندگی دیگر .

 

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود ؟

 

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر ،

 

           نشستم عاجز و بی اختیار ، آن گاه

 

                   به ایمانی شگفت آور ،

 

                          بسی پیغام ها ، سوگند ها دادم

 

                                   خدا را ، با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر .

 

_ و من در باوری بی شک و از من سخت نا باور _

 

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

 

                که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،

 

                                مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !

 

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز ،

 

                   و نفشرده ست  هرگز پنجۀ بغضی گلویت را .

 

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد .

 

ترا ، هم با تو سوگند ، آی !

 

               مکن ، مپسند این ، مگذار .

 

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،

 

              پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست

 

                              همین یک بار .

 

                                              ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید .

 

 

 

 

چه بی رحمند صیادان مرگ ، ای داد !

 

              و فریادا ، چه بیهوده ست این فریاد .

 

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی

 

             نهان شد ، رفت

 

                            از این نفرین شده مسکین خراب آباد .

 

 

 

 

ولی دردا ، دریغا ، او چرا خاموش ؟

 

              چرا در خاک ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:6  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:21  توسط الهه | 

دلم براي سكوت شيشه اي چشمهايت امشب چه بيقرار است

براي ناز نگاه مهربانت

براي گرمي دستان هميشه نوازش گرت

چقدر امشب ميان گلدان تنهايي كنار پنجره پژمرده است غرور قلب غمگينم

دستهايم چه بيقرار دستهايت

نگاهم در پس پنجره مي زند تقه بر شيشه باران خورده

وباز دستي نيست امشب

نگاهي كه بخواند

و نازي كه براند

مرا از پس پنجره

 تا ديدار فردا

چقدر امشب ميان قاب غبار گرفته خاطره ها

پرسه زنم

تا شايد

بخواند نگاهت از پشت پرده

ميان قاب تنهايي پنجره هاي ديروز و فردا

غم تنهايي و دلتنگي ام را ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:54  توسط الهه |