![]() |
![]() |
|
| مجموعه اشعار |
|
حتی طولانی ترین شب نیز بهخورشید میرسد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:40 توسط الهه |
|
|
عشقبازی به همین آسانی است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط الهه |
|
|
Whoever had found his way to the tavern’s block
Whoever had found his way to the tavern’s block به کوی میکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیث حافـظ و ساغر که میزند پنـهان چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر نـمونـهای ز خـم طاق بارگه دانست ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیث حافـظ و ساغر که میزند پنـهان چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر نـمونـهای ز خـم طاق بارگه دانست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:44 توسط الهه |
|
|
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ... با همین سنگ زدن ... ماه به هم می ریزد ! کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ... ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟؟؟؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط الهه |
|
|
دلم برای زمین های باور تنگ است...چه آسمان سیاهی...چه روزهای دلتنگی...
دلم برای مزرعه تنگ است پدر به وطنمان برگردیم غرور کاذب شهر ...غریو آهن و الکل...شکوه زیباییم را مچاله خواهد کرد...پدر به وطنمان برگردیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:42 توسط الهه |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:24 توسط الهه |
|
|
دوباره این منم که در زوال لحظه ها سر بر زانو گذاشته ام و آخرین نفسهای غربت را در دل خاک بر پهنای خاک روانه می کنم... اینک منم که با عجیب غربت این خاک دلگیر غمگنانه سر می کنم آه خدای لحظه های تارم منو که اسیر این غربت دلتنگم و از نای سنگین آههایم دنیای خیس را می نگرم. مرا از این سهمگین لحظات برهان... الهی غربت کشنده مرا فقط تو می فهمی توئی که ناجی آخرین لحظات تیره این دمی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:58 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:55 توسط الهه |
|
|
دوستت دارم هیچ میدانی؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:27 توسط الهه |
|
|
کاش میشد که در آن پنجره بسته ی دل
به وصال و سحر و گل نگریست و به یاد یاران سازه ای ساز کنم و در آن دلتنگی رخ زیبای تو را یاد کنم و سفر سوی تو آغاز کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:54 توسط الهه |
|
مرگ شمع را با اشک پروانه رقم زدند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:35 توسط الهه |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:42 توسط الهه |
|
|
نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرد، بدون هیچ گونه چشم داشتی آن سوی پنجره هیچ لبی با لبخند غریبه نیست آن سوی پنجره هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود آن سوی پنجره فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند آن سوی پنجره بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد آن سوی پنجره هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد آن سوی پنجره تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار آن سوی پنجره گنجشک های ایونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند آن سوی پنجره در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید آن سوی پنجره می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوجی،تا بی نهایت آن سوی پنجره می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد به راستی آن سوی پنجره کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط الهه |
|
|
اگـر كسي مـــرا خواست بگوييد رفته بـاران ها را تمـاشا كنـد و اگـر اصـرار كـرد بگـوييد بـراي ديدن طــوفان ها رفته است و اگر باز هم سماجت كرد بگوييد رفته تا ديگر برنگردد
منتظر هستي چه اتفاقي بيفتد تا بيايي؟ اينكه دلم برايت تنگ شده كافي نيست؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:55 توسط الهه |
|
|
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . اما کسی نداشت ... و خدا آفریدگار بود . و چگونه می توانست نیافریند . زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . درونش از آنها سرشار بود . و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هیچ نبود . در نبودن ، نتوانستن بود . با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود . هر کسی گمشده ای دارد . و خدا گمشده ای داشت ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:50 توسط الهه |
|
|
واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ویاس ساده وغمناک آسمان ونا توانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت امروز ! روز اول دیماه است من راز فصلها را میدانم وحرف لحظه ها رامیفهمم نجات دهنده در گور خفته است وخاک،خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت وساعت چهار بارنواخت..... در کوچه باد میآید در کوچه باد مبآید ومن به جفت گیری گلها میاندیشم به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون واین زمان خسته مسلول ومن به جفت گیری گلها میاندیشم در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه ها واجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ واین غروب بارور شده از دانش سکوت. درکوچه باد میآید کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند ونردبام چه ارتفاع حقیری دارد ای یار،ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی درانتظار روز میهمانی خورشیدند. در کوچه باد میآید این ابتدای ویرانیست! آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی درآسمان،دروغ وزیدن میگیرد دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟؟ ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم وآنگاه خورشید برتباهی اجساد ماقضاوت خواهد کرد. من سردم است من سردم است وانگار هیچگاه گرم نخواهم شد....... پ.ن:زمستان هم آمد......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:59 توسط الهه |
|
|
درشب کوچک من،افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت رامیشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد وزمین باز میماند از چرخش پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من وتوست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:56 توسط الهه |
|
|
دیار غریبی است
هیاهوی ابرها با وزش باد عجین شده اما همچنان روزمزگی غالب شده و روزان چون گذشته سپری میشوند. کسی ناله ی باد رو درک نمیکنه کسی نمیخواد باور کنه که قلب زمین داره میمیره اونوقت همه زنده اند و کسی دیگر حتی به نگاه خسته ی عروسک همسایه منتظر نیست. عجب دارد این اوقات!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:44 توسط الهه |
|
|
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:18 توسط الهه |
|
|
همچون درختی پیر اندر اقصای زمستانم دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:37 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 اسفند 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیام مدیر اشعار خودم خدا مرگ خیانت عشق داستان پیامها وداع نفرین مرثیه موعود |
|
RSS
|