تبليغاتX
* * پنجره
مجموعه اشعار

عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلمات شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در روز آخر
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:10  توسط الهه | 

Whoever had found his way to the tavern’s block
Would have to be insane if on another door knock
Fate never crowned any with drunkenness, except
The one who considered this the highest luck.
Whoever finds his way into the tavern
From the bounty of the wine, temple’s secrets unlock.
He who read the secrets of this wine,
Found the secrets in the dust upon which we walk.
Only seek the obedience of the insane
In our creed, logic and sanity we mock.
My heart asked not for longevity of beauty
Because sadly this is the way of the clock.
From the pain of the fading morning star at dawn
I cried so much that I saw the moon, though Venus my eyes struck.
Who talks about the story of Hafiz and his cup?
Why would the king know where the policemen flock?
Praise the King who considers the nine heavens
A mere crevice in His courtly block.

 

Whoever had found his way to the tavern’s block
Would have to be insane if on another door knock
Fate never crowned any with drunkenness, except
The one who considered this the highest luck.
Whoever finds his way into the tavern
From the bounty of the wine, temple’s secrets unlock.
He who read the secrets of this wine,
Found the secrets in the dust upon which we walk.
Only seek the obedience of the insane
In our creed, logic and sanity we mock.
My heart asked not for longevity of beauty
Because sadly this is the way of the clock.
From the pain of the fading morning star at dawn
I cried so much that I saw the moon, though Venus my eyes struck.
Who talks about the story of Hafiz and his cup?
Why would the king know where the policemen flock?
Praise the King who considers the nine heavens
A mere crevice in His courtly block.

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت
زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی
کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت
بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت
هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت
ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر
نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست

ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر
نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:44  توسط الهه | 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ...
با همین سنگ زدن ...
ماه به هم می ریزد !

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ...
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط الهه | 
دلم برای زمین های باور تنگ است...چه آسمان سیاهی...چه روزهای دلتنگی...

دلم برای مزرعه تنگ است

پدر به وطنمان برگردیم

غرور کاذب شهر ...غریو آهن و الکل...شکوه زیباییم را مچاله خواهد کرد...پدر به وطنمان برگردیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:42  توسط الهه | 

 

چه درد آود و وحشت ناك!

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمكين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد

تو كاري كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و ببينيم باز هست باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

و بينم باز

گشوده در به روي دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...

الا با هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا

جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو شوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست

همين يكباره مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يك مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاركناي كور بي روزن

در اين شب هاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد ،  رفت ،  

از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

‌‌آن آزاده ، آن آزاد

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابر هاي خاك

و اكنون آسمان ها را از چشم اختران دور دست شعر

به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك.

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:24  توسط الهه | 

 

All At Sea

دوباره این منم که در زوال لحظه ها

سر بر  زانو گذاشته ام و آخرین نفسهای غربت را در دل خاک

بر پهنای خاک روانه می کنم...

اینک منم که با عجیب غربت این خاک دلگیر

غمگنانه سر می کنم

آه خدای لحظه های تارم

منو که اسیر این غربت دلتنگم

و از نای سنگین آههایم  دنیای خیس را می نگرم.

مرا از این سهمگین لحظات برهان...

الهی غربت کشنده مرا فقط تو می فهمی

توئی که ناجی آخرین لحظات تیره این دمی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:58  توسط الهه | 


لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمی‌دونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه، مثل همیشه
بدون اطلاع و بی‌خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی می‌بینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما
نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا
سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون
که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره
خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت می‌گم اینجا کسی نیست
خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم
مثل آتشفشان می‌مونه داغم
به جون گلدونا کم غصه‌ای نیست
هزار شب شد، هزار شب شد، نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه
آخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها می‌مونم
کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم
مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه
کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه
همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن
دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخه جدایی
کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن
برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده
اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی
دروغ میگی به دل که برمی‌گرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم
ولی اون چی؟ چقدر اون بی‌خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه
واسه کم آدمی خوب می‌نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده‌ست
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه
همیشه سرخ و تب‌دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست
پایین هم که بیوفته بی‌نصیبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:55  توسط الهه | 

دوستت دارم هیچ میدانی؟

i love youare you know that

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:27  توسط الهه | 
کاش میشد که در آن پنجره بسته ی دل

به وصال و سحر و گل نگریست

و به یاد یاران سازه ای ساز کنم

و در آن دلتنگی  رخ زیبای تو را یاد کنم

و سفر سوی تو آغاز کنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:54  توسط الهه | 
   Monarch butterfly

مرگ شمع را با اشک پروانه رقم زدند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط الهه | 
  http://www.rideau-info.com/canal/images/places/img-moonlight.html

این روزا دلم خیلی گرفته.گاهی حس میکنم نفس کشیدن هم نیاز به التماس داره

گاهی دیگه نفسم نمیاد

خسته ام

ادمکانی که این حوالی به بوی بودن دچارند از التهاب لحظه ها هیچ نمی فهمند.

باید به اجبار بود

همین و بس..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:42  توسط الهه | 
نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرد، بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوجی،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط الهه | 

 

اگـر كسي مـــرا خواست بگوييد رفته بـاران ها را تمـاشا كنـد

و اگـر اصـرار كـرد بگـوييد بـراي ديدن طــوفان ها رفته است

و اگر باز هم سماجت كرد بگوييد رفته تا ديگر برنگردد

 

منتظر هستي چه اتفاقي بيفتد تا بيايي؟

اينكه دلم برايت تنگ شده كافي نيست؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:55  توسط الهه | 
 
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
         هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:50  توسط الهه | 
 

واین منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

ویاس ساده وغمناک آسمان

ونا توانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت

امروز ! روز اول دیماه است

من راز فصلها را میدانم

وحرف لحظه ها رامیفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

وخاک،خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت وساعت چهار بارنواخت.....

در کوچه باد میآید

در کوچه باد مبآید

ومن به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

واین زمان خسته مسلول

ومن به جفت گیری گلها میاندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

واجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

واین غروب بارور شده از دانش سکوت.

درکوچه باد میآید

کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند

ونردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

ای یار،ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی درانتظار روز میهمانی خورشیدند.

در کوچه باد میآید

این ابتدای ویرانیست!

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی درآسمان،دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟؟

ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم

وآنگاه خورشید برتباهی اجساد ماقضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است وانگار هیچگاه گرم نخواهم شد.......

پ.ن:زمستان هم آمد......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:59  توسط الهه | 
 

درشب کوچک من،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست

 

گوش کن وزش ظلمت رامیشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم.

 

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

وزمین باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من وتوست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:56  توسط الهه | 
دیار غریبی است

هیاهوی ابرها با وزش باد عجین شده

اما همچنان روزمزگی غالب شده و روزان چون گذشته سپری میشوند.

کسی ناله ی باد رو درک نمیکنه

کسی نمیخواد باور کنه که قلب زمین داره میمیره

اونوقت همه زنده اند و کسی دیگر حتی به نگاه خسته ی عروسک همسایه منتظر نیست.

عجب دارد این اوقات!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:44  توسط الهه | 

 

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
 هر چه برگم بود و بارم بود
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
 هر چه یاد و یادگارم بود
 ریخته ست
 چون درختی در زمستانم
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
 در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز اینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یاد و بودم برگ
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
 همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر
 سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
 همچنان بگذار
تا درود دردنک اندهان ماند سرود من


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:18  توسط الهه | 
همچون درختی پیر اندر اقصای زمستانم     دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:37  توسط الهه |