تبليغاتX
* * پنجره - دریغ و درد
مجموعه اشعار

 

چه درد آود و وحشت ناك!

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمكين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد

تو كاري كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و ببينيم باز هست باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

و بينم باز

گشوده در به روي دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...

الا با هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا

جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو شوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست

همين يكباره مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يك مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاركناي كور بي روزن

در اين شب هاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد ،  رفت ،  

از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

‌‌آن آزاده ، آن آزاد

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابر هاي خاك

و اكنون آسمان ها را از چشم اختران دور دست شعر

به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك.

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:24  توسط الهه |